بنام خداوند جان و خرد

شعری را که در زیر ملاحظه می فرمائید ، شعری است از شاعره معاصر خانم ژاله اصفهانی . این شعر را بسیار دوست دارم و هر وقت که دلم از نامردمی های زمانه می گیرد ، آن را زمزمه می کنم و آرامش می یابم . شاید بدین علت باشد که نقشم را در صحنه بدلخواهم اجرا کرده باشم . باشد که تا زمان پرواز نیز اینگونه باشد .

جالب این است که دوستی چند روز پیش بدون آنکه بداند چقدر به این شعر علاقه مندم ، آنرا برایم ایمیل کرد . در پایان احساسات پاک این شاعره معاصر را می ستایم و برایشان هرآنچه خوبی است را از یگانه هستی بخش ، خواهانم . در این صحنه که خوب درخشیده اند ، با این امید که در صحنه های دیگر نیز اینچنین باشند و باشد که کسانی که دنیا ( مقام ، ثروت ) عنان از کفشان ربوده نیز به محتوای این شعر نظری بیندازند و خودشان را زیاد آزار ندهند .

بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد

غنچه سرخ فروبسته دل باز شود

من  نگویم که بهاری که گذشت باز آید

روزگار دگری هست و بهاران دگر

شاد بودن هنر است  ، شادکردن هنری والاتر

گر به شادی تو دل های دگر گردد شاد .

لیک هرگز نپسندیم بخویش ،که چو یک شکلک بی جان شب و روز

بی خبر از همه خندان باشیم !

بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد....

شاد بودن هنر است  ، شاد کردن هنری والا تر ...

گربه شادی تو دلهای دگر باشد شاد .

 

زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست ؟!

هرکسی نغمه خود خواند از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست !!!!

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد .