ادبيات زندگي – قسمت سيزدهم

نقل قولي از کتاب " در زندگی فهمیده ام که ... "

در زندگی فهمیده ام که :

اگر عاشق انجام کاری باشم ، آن را به نحو احسن انجام می دهم .

بیش تر چیزهایي که باعث نگرانی من می شوند ، هرگز اتفاق نمی افتند .

در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ، ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم .

مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست. اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند!

خیلی از چیزهایی که ناراحتمان می کنند ، در واقع ارزش ناراحت شدن را ندارند!

اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک " زندگی خوب" حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند .

مدیریت یعنی ؛ ایجاد یک مشکل ، رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه.

یک زلزله 7 ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند.

وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد .

باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته " از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است .

هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته ، روی یخ راه بری .

وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم .

می شود دو نفر دقیقاً به یک چیز نگاه کنند ، ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.

من نمی توانم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم.

بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم ، زمانی است که از تعطیلات برگشته ام .

اگر دنبال چیزی بروی - آن را بدست نمی آوری ، باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید .

نبايد با نگراني در مورد چيزهايي كه تنها امكان رخداد آنها وجود دارد ، زندگي كرد . ولي نبايد آنها را كاملاً هم كنار گذاشت.

عاشق نبودن گناه است !!