مقاله اي طنز آميز با رويكرد درد اجتماعي - دكتر و مهندس سابق
مقاله اي طنز آميز با رويكرد درد اجتماعي
دكتر و مهندس سابق
مقاله طنز آميزي را كه انتخاب كرده ام ، در روزنامه همشهري مسافر روز پنجشنبه پانزدهم مهرماه اثر نويسنده اي صاحب ذوق بنام آقاي امير وفايي ، با عنوان « دكتر و مهندس سابق » است كه با ادبياتي زيبا و به زبان محاوره اي ، نوشته شده است . اين طنز از طرفي بعلت ادبيات محاوره اي و انتخاب موضوعي كه دارد ، ما را مي خنداند و از طرفي پس از اتمام خنده هايمان ، به فكر فرو مي رويم كه اين طنز كه با واقعيتهاي اجتماع ، انطباق دارد ، يك درد اجتماعي است . دردي كه بيان كننده ، مصيبت كساني است كه براي امرار معاش ، راه تلاش و زحمت را در پيش گرفته اند و بقول معروف براي امرار معاش به مشاغل كثيف روي نياورده اند . اين تفكر آخري بواقع ما را مي گرياند ( البته اگر سينه اي داراي احساس و عاطفه داشته باشيم و آنچه در نهادمان بعنوان احساس و شعور و وجدان قرار داده شده است ، در اثر تربيتهاي خانوادگي و اجتماعي ، پرورش يافته باشد ) . علي ايحال مقاله را عيناً از مطلب فوق ذيلاً منتقل مي كنم . باشد كه برايتان جالب و خوشايند بوده و به اين درد اجتماعي نيز توجه نمائيم و همانطور كه شاعره معاصر خانم ژاله اصفهاني در شعرش مي گويد :
شاد بودن هنر است ، شاد كردن هنري والاتر
گر به شادي تو دلهاي دگر باشد شاد
ليك هرگز نپسنديم به خويش
كه چو يك شكلك بي جان ، شب و روز
بي خبر از همه خندان باشيم
بي غمي عيب بزرگي است كه دور از ما باد
اصل مقاله «دكتر و مهندس سابق »
امروز يه دفعه هواي جمشيد به سرم زد . بي معرفت چند وقت يه بار يه سري به ما مي زد . اما خيلي وقته خبري ازش نيست . از بچگي توي يه محل با هم بزرگ شده بوديم . قرار بود من مهندس بشم و جمشيد دكتر ، اما اوضاع اون طور كه انتظار داشتيم پيش نرفت . مادرامون هميشه جلوي اونايي كه باهاشون رودربايستي داشتيم ، ازمون مي پرسيدن مي خواين چي كاره بشين ؛ و وقتي مي گفتيم دكتر و مهندس كلي بهمون افتخار مي كردن . باز من با توجه به اينكه پشت رل موتور مي شينم تا حدودي به اهدافم نزديك شدم ، اما جمشيد بنده خدا لباس خرس و خرگوش تنش مي كنه و واميسه جلوي در رستوران . رفتم يه سري بهش بزنم . از دور ديدم كه جلوي در رستوران وايساده و يه پسر بچه آتيش پاره بهش گير داده . بچه فكر كرده بود جمشيد واقعاً خرسه و هي بهش لگد مي زد . آخر سر هم پشت ديوار قايم شد و با يه جفت پا رفيق ما رو نقش بر زمين كرد . يه كم لفتش دادم تا بنده خدا نفهمه من اين ماجرا رو ديدم . تا خواستم برم جلو ، صاحب كارش اومد بيرون و محكم زد پس كله جمشيد . نمي دونم چرا زد ، اما همين طور داشت سرش عربده مي كشيد . ديگه بي خيال شدم و دور زدم . بغض گلوم رو گرفته بود . با خودم گفتم ؛ بابا اين بنده خدا مي خواست دكتر بشه ، باهاش درست برخورد كنين . چند دقيقه بعد كه به خودم مسلط شدم ، كلي به شغلم افتخار كردم . باز لااقل ارباب خودمونيم و نوكر خودمون . خدا مي دونه چقدر از اين دكتر و مهندسا ترك موتور به من التماس مي كنن كه يواش تر برو . همونايي كه بايد 2 ساعت پشت در اتاق شون بشيني ، تازه بهت بگن واسه امروز وقت ندارن . توي اين فكرا بودم كه متوجه شدم اكثر ماشينا دارن ورود ممنوع ميان . پر روها بوق هم مي زدن و به من مي گفتن برو كنار ما رد بشيم . پيچيدم جلوي افسري كه اون جا بود و گفتم : « چي كار داري مي كني ؟ چرا هيچي به اينا نمي گي ؟ » افسره موتورو خاموش كرد و سوييچ رو برداشت . خيلي عصباني شده بودم . داد و بيداد راه انداختم كه : « ازت شكايت مي كنم ، به خاك سياه ميشونمت » ، موتور مارو انداخت بالاي كفي . اين همون كابوسي بود كه هميشه باهاش دست و پنجه نرم مي كردم . وسط داد و بيداد ، يكي كنار گوشم گفت : «مرد حسابي كي خيابون مطهري رو ورود ممنوع ميره كه تو رفتي ؟ » گفتم : يك كلمه هم از مادر عروس شنيديم ، اين جا بهشتيه عزيزم نه مطهري . جمعيت داغداري كه موتوراشون توقيف شده بود ، زدن زير خنده . تابلوي خيابون رو نگاه كردم ، نوشته بود : « خيابان شهيد مطهري » . يه لحظه زانوهام خالي كرد . گفتم : « جناب سروان ؛ به خدا حواسم نبود » . گفت : « گواهينامه داري ؟ » گفتم : «شما موتور مارو نگير ، من قول مي دم همين فردا گواهينامه بگيرم » . دوباره اون آدماي بيكار خنديدن . التماس فايده اي نداشت . گفتند : يه هفته ديگه بيا پاركينگ خليج ، جريمه بده و موتوروت رو بگير . بايد با تعطيل شدن كاسبي كنار مي اومدم . دوباره ياد جمشيد افتادم . يعني اگه به صاحب كارش بگم ؛ لباس خرگوش رو من بپوشم و لباس خرس رو جمشيد ، قبول مي كنه ؟ اين جوري فروشش 2 برابر مي شه !
بسم الله الرحمن الرحيم