بوعلي سينا – قسمت پنجم
بنام خداوند جان آفرين حكيم سخن در زبان آفرين
بنام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه برنگذرد
سلام بر همه مهربانان
بوعلي سينا – قسمت پنجم
اشعار
ابن سینا در شعر نیز دستی داشته و اشعار زیادی به زبان عربی سرودهاست و حتی منظومههایی مثل قصیده ارجوزه در مسایل علمی ساخته است. اشعاری نیز به زبان فارسی از او روایت کردهاند که برخی از آنها به نام دیگران نیز آمدهاست و با توجه به اسلوب و معانی آنها باید در انتساب این اشعار به ابن سینا تردید روا داشت. در اینجا، برای آشنایی مختصر با اشعار ابن سینا، گزیدهای از مستندترین آنها را میآورم:
|
غذای روح بود باده رحیق الحق |
که رنگ او کند از دور رنگ گل را دق |
|
|
به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین |
همای گردد اگر جرعهای بنوشد بق |
|
|
به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید |
به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق |
|
|
میاز جهالت جهال شد به شرع حرام |
چو مه که از سبب منکران دین شد شق |
|
|
حلال گشته به فتوای عقل بر دانا |
حرام گشته به احکام شرع بر احمق |
|
|
شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد |
زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق |
|
|
حـلال بر عـقلا و حـرام بر جهـال |
که میمحک بود وخیرو شر از او مشتق |
|
|
غلام آن میصافم کزو رخ خوبان |
به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق |
|
|
چو بوعلی میناب ار خوری حکیمانه |
به حق حق که وجودت شود به حق ملحق |
□
|
روزکی چـــــند در جهان بودم |
بر سر خـــــاک باد پیمودم |
|
|
ساعتی لطف و لحظهای در قهر |
جان پاکــــیزه را بــــیالودم |
|
|
با خرد را به طبع کردم هجو |
بی خرد را به طمع بـــستودم |
|
|
آتـشی بر فروخــــــتم از دل |
وآب دیده ازو بــــــــپالودم |
|
|
با هواهای حرص و شــیطانی |
ساعــــتی شادمـــان نیاسودم |
|
|
آخر الامر چون بر آمد کار |
رفتـــم و تخم کشته بدرودم |
|
|
کـس نداند که مــن کـــجا رفتم |
خود ندانم که من کجا بودم |
□
|
میحاصل عمر جاودانی است بده |
سرمایهٔ لذت جوانی است، بده |
|
|
سوزنده چو آتش است لیکن غم را |
سازنده چو آب زندگانی است، بده |
□
|
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت |
یک موی ندانست ولی موی شکافت |
|
|
اندر دل من هزارخورشید بتافت |
آخربه کمال ذرهای راه نیافت |
□
|
مایـــیم به عفو تـو تــولاکرده |
وز طاعت معصیت تبرا کرده |
|
|
آنجا که عنایت تو باشد، باشد |
ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده |
□
|
هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون |
در مخزن روزگار گردد محزون |
|
|
چون باز همین وضع شود وضع فلک |
از پرده غیبش آورد حق بیرون |
□
|
در پرده سنحق نیست که معلوم نشد |
کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد |
|
|
در معرفتت چو نیک فکری کردم |
معلومم شد که هیچ معلوم نشد |
بسم الله الرحمن الرحيم