آب و آتش

آب و آتش نسبتي دارند جاويدان

مثل شب با روز ؛ اما از شگفتيها

ما مقدس آتشي بوديم و آب زندگي در ما

آتشي با شعله هاي آبي زيبا

آه !

سوزدم تا زنده ام يادش ؛ كه ما بوديم

آتشي سوزان و سوزاننده و زنده

چشمه اي بس ؛ پكي روشن

هم فروغ و فر ديرين را فروزنده

هم چراغ شب زداي معبر فردا

آب و آتش نسبتي دارند ديرينه

آتشي كه آب مي پاشند برآن ؛ مي كند فرياد

ما مقدس آتشي بوديم ؛ برما آب پاشيدند

آبهاي شومي و تاريكي و بيداد

خاست فريادي و دردآلوده فريادي

من همان فريادم ؛ آن فرياد غم بنياد

هرچه بود و هرچه هست و هرچه خواهد بود

من نخواهم برد ؛ اين از ياد

كاتشي بوديم و بر ما آب پاشيدند

گفتم و مي گويم و پيوسته خواهم گفت

ور رود بود و نبودم

همچنانكه رفته است و ميرود بر باد !